...
مرغ خوشخوان
هورااا
من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است
راه دل خود را نتوانم که نپویم ...
حيف از دل شدگان
بلایی که دیشب – وقتی بیشتر مردم خواب بودند - دست اندرکاران کانال سوم تلویزیون جمهوری اسلامی بر سر فیلم به یادماندنی علی حاتمی بزرگ آوردند بسیار توهین آمیز و از طرفی هم تأمل برانگیز بود .
فیلم دل شدگان علی حاتمی که همه ما به نوعی خاطره ای با اون داریم – مثل همه فیلمهای مرحوم حاتمی – ٬ دیشب برای پخش از برنامه صدفیلم شبکه سه انتخاب شده بود . و حالا و بعد از پخشش باید گفت که ایکاش نمی شد . ایکاش باز هم یکی دیگر از فیلم های خاطره انگیز هالیوودی انتخاب می شد تا حال بیینندگانی که به عشق تماشای یک اثر هنری ناب از یک استاد هنرمند که با همکاری اساتید موسیقی ملی به رنگ و بوی موسیقی و آواز ایرانی هم مزین شده بود ، پای تلویزیون نشسته بودند اینطور گرفته نمی شد . همه ما به سانسور فیلم های خارجی عادت کرده ایم و شاید بعضا با اون موافق هم باشیم ولی کاری که دیشب با فیلم مرحوم حاتمی کردند باعث تاسف و افسوس بود . واقعا باید گفت که حیف از دل شدگان عزيز و حیف از تلاش تمام هنرمندانی که منتج به تولید این فیلم دل انگیز شده بود . و از طرفی هم دست مریزاد به دست اندرکاران تلویزیون که خوب لذت تماشای این فیلم رو به محنت و لعنت بدل کردند .
بعد از دیدن این فیلم و با در کنار هم گذاشتن اتفاقاتی که در چند سال اخیر شاهدش بودیم و همچنان هم هستیم دو مساله بايد همه ما رو نگران بکنه :
اول اینکه از این به بعد باید شاهد سانسور – یا شاید هم گلچین ! – فیلم های ایرانی هم باشیم ( بلایی که بر سر فیلم هامون آوردند که حتی صدای مهرجویی آرام را هم درآورد هنوز از خاطرمون نرفته و کمی عقب تر همین رفتار حتی با خیلی دور خیلی نزدیک میرکریمی هم در ایام نوروز شد ) .
و مساله دوم که خیلی مهمتره اینکه موسیقی ما واقعا در وضع بدی قرار داره چون افرادی که – شاید از سر اجبار و شاید هم از روی احساس نگرانی و مسئولیت ! – سرپرستی اون رو برعهده گرفتند ، هنوز خودشون هم درست و حسابی تکلیف شون رو با موسیقی ایرانی نمی دونن . هنوز معلوم نیست که آیا ارتکاب به موسیقی امری حرام هست یا نیست ! هنوز معضل نشان ندادن آلات موسیقی یک مساله جدی ست – که در حذف قست هایی از فیلم دیشب ، که زمان اون رو تا حد یک سریال تلویزیونی ( یک ساعت ! ) تقلیل داد هم نقش اصلی رو داشت - . و در این ندانم کاری و درماندگی ، موسیقی ملی این مملکت هر روز نحیف تر و نزارتر میشه ، تا جایی که واقعا آینده روشنی براش قابل تصور نیست . این رو می تونید از لابلای حرف اساتید موسیقی هم بوضوح دریابید .
عاشقانه با ساز و آواز
امیر امیرخانی عاشق آواز بود . عاشق اینکه شب ها برود توی اتاقش و در را ببندد و چراغ را خاموش کند و بعد روی تختش چهارزانو بنشیند و صدای نازنینش را از حنجره بیرون بدهد . وقتی که شعرهای زیبای پارسی را می توانست با صدای خوش بخواند کیف می کرد و حال خوشی به اش دست می داد . با اینکه خانواده اش چندان از این کار او دلخوشی نداشتند و بیشتر مواقع از صدای داد زدن های او – که او خودش اسم شان را اوج می گذاشت در اصطلاح تخصصی – به ستوه می آمدند و از پشت در پچ پچ شکایت و گله گزاری شان به گوش او می رسید اما او از این پچ پچ ها خم به ابرو نمی آورد و هیچ راضی نمی شد که این لذت دلپذیر را از خودش دریغ بکند .
او اگرچه بطور رسمی در هیچ کلاس آوازی شرکت نکرده بود – یک باری تست داده بود ولی قبول نشده بود - ، ولی کمابیش با ممارست و تمرین و از فرط گوش دادن به آوازهای اساتید دیگر در رادیو و تلویزیون و نوارهای موسیقی ، تا حدی با ردیف موسیقی ایرانی آشنا شده بود و کافی بود تا مثلا نوازنده هنرمندی در یکی از مقام های موسیقی ایرانی پیش درآمدی بنوازد تا او – از روی حس غریزی - در همان مقام ، غزل زیبایی را اجرا کند بدون آنکه حتی بدرستی بداند که در کدام مقام و دستگاه آن آواز را اجرا کرده است .
آپارتمانی که امیرامیرخانی با پدر و مادر و خواهر پشت کنکورش در آن زندگی می کرد در یک مجتمع سه طبقه دوازده واحدی واقع بود و از آنجا که در هر طبقه چهار آپارتمان – دو به دو چسبیده بهم – قرار گرفته بودند شاید چندان از لحاظ اصول آپارتمان نشینی و رعایت حقوق همسایه ها مناسب نمی نمود که کسی بخواهد داد و بیداد کند و آواز بخواند ، اما امیرامیرخانی خیلی پابند این چیزها نبود و تنها تمهیدی که در راه پیشگیری از نارضایتی همسایه بغل دستی شان – حداقل ! – اندیشیده بود این بود که اتاق خودش را دورترین اتاق نسبت به دیوار مشترک با همسایه کناری انتخاب بکند که سروصداهایش کمتر جلب توجه بکند و برای همسایه ایجاد مزاحمت نکند . و از سمت دیگر هم خیالش راحت بود که مزاحم کسی نخواهد شد چون آنطرف مجتمع مسکونی آنها یک باغ بزرگ بی صاحب و سکنه قرار داشت و خیال امیرامیرخانی از بابت آن راحت راحت بود . و خوشبختانه تا آن زمان همسایه هم شکایتی نسبت به رنج بردن از صدای او اظهار نکرده بودند و همه چیز به خیر و خوشی می گذشت .
تا اینکه همین اواخر بود که یک روز خواهر امیرامیرخانی با عصبانیت از اتاقش بیرون آمد و گفت « پدر ، مادر ، من دیگر خسته شده ام ! مثلا من امسال کنکور دارم ، کلی اضطراب و دلهره و هیجان دارم . باید سرم خلوت باشد و آرامش داشته باشم تا بتوانم درس بخوانم اما این سر و صداها اصلا نمی گذارد من یک لحظه حواسم را متمرکز کنم » در همان لحظه امیرامیرخانی داشت توی اتاقش آواز می خواند . و پدر و مادر هم تصور کردند که حتما منظور دختر دلبندشان صدای آواز نتراشیده پسرشان امیرامیرخانی است . پدر گفت « بله دخترم ، می فهمم . ولی این پسر هم فقط همین یک دلخوشی را دارد . درست است که گاهی اوقات داد و بیدادش اذیت مان می کند ولی بهر حال نباید ... » دختر اما حرف پدرش را قطع کرد و گفت « نه پدر ، منظور من که این نیست . منظور من سر و صدای بچه های این همسایه بغلی مان است که اتاقشان چسبیده به اتاق من بد بخت است و آسایش و آرامش مرا بهم زده اند . دم به دقیقه از آن اتاق یا صدای دعوای پسربچه ها می آید یا صدای ونگ بچه کوچک ! من دیگر خسته شده ام . یا باید اتاق من و برادرم را عوض کنید یا اینکه دیگر از من توقع نداشته باشید که در رشته پزشکی قبول بشوم ! » پدر و مادر که جا خورده بودند نگاهی بهم انداختند و بعد خنده شان گرفت و بالاخره – بدون آنکه با امیرامیرخانی مشورت بکنند – با کمال میل پذیرفتند و دخترشان را خاطر جمع و راضی به اتاقش بازگرداندند .
فردای آن شب وقتی امیرامیرخانی از دانشگاه به خانه برگشت دید که تمام وسایلش از اتاق شخصی اش محو شده و به جای آنها وسایل خواهرش توی آن چیده شده بود و چشمانش را که مالید خواهرش را هم دید که با لب های خندان و صورتی که از رضایت گل انداخته بود روبروی او نشسته و با انگشتش به اتاق بغلی اشاره می کند .
امیرامیرخانی به محض آنکه فهمید چه بلایی بر سرش آمده اول از همه سراغ والدینش رفت و حسابی شکایت و دعوا راه انداخت که چرا بدون اجازه او دست به چنین کاری زده بودند . ولی وقتی آنها مثل همیشه با حرارت و هیجان موضوع امتحان خواهرش و اهمیت موفقیت او در این آزمون حیاتی را گوشزد و یادآوری کردند دیگر دهانش بسته شد و تن به این جابجایی توطئه آمیز داد .
وقتی برای اولین در اتاق جدیدش روی تخت نشست و دیوارهای اتاق را ورانداز کرد ، دلش گواهی می داد که این جابجایی برای او سختی و ناخوشی خواهد آورد . و این احساس قلبی خیلی زود هم جامه واقعیت به تن پوشاند چون همان شب اول که طبق عادت مألوف در اتاق را بست و چراغ را خاموش کرد و روی تختش نشست و صدای نازنین اش را از حنجره بیرون داد و یکی دو بیتی در درآمد همایون اجرا کرد و بعد خواست که در گوشه بیداد اوج بخواند ناگهان صدای پدرش از پشت در درآمد که « پسرم ، کمی آرامتر ، مبادا که همسایه ها اذیت بشوند » و این حرف پدر مثل آب سردی بود روی آتش احساسات او که با شور و ذوق تمام می خواست یک اوج بی نقص در آواز باشکوه همایون اجرا کند . صدایش را فرو خورد و چون تمام ذوق و شوقش در لحظه ای کور شده بود روی تخت ولو شد و چشمانش را بست و دیگر نخواند .
مدتی به همین منوال گذشت و در این میان امیرامیرخانی که دیگر نمی توانست به آن دلخواه سابق آوازش را با خیال راحت و آرامش خاطر بخواند و تا می آمد صدایش را کمی بالا ببرد صدای اعتراض بزرگترها درمی آمد که « فریاد نزن ! مبادا همسایه ها اذیت بشوند » ، این فریاد نزدن بلای جانش شده بود و افسرده اش کرده بود .
تا اینکه شبی دور میز شام پدر خبر داد که همسایه های قدیمی از آپارتمان بغلی رفته اند و به جایشان هم همین امروز همسایه های جدید از راه رسیده اند و از قرار معلوم اینها دیگر آدمهای کم سر و صدایی خواهند بود چون فقط یک دختر خانوم جوان و یک پیرمرد که احتمالا می بایست پدر خانوم جوان می بود ، ساکنین تازه خانه بغلی را تشکیل می دادند . امیرامیرخانی تا این خبر را شنید فورا رو کرد به خواهرش و گفت « حالا که همسایه های قبلی رفته اند تو هم بیا و به اتاق سابقت برگرد تا من هم دوباره به اتاق عزیز خودم برگردم » بدون شک برای آنکه دوباره بتواند با خیال راحت به دلبستگی اش یعنی آواز خواندن بپردازد این پیشنهاد را می داد و خواهرش هم چون این را می دانست و از طرفی دیده بود که با آن جابجایی علاوه بر خلاص شدن از شر سر و صدای بچه های همسایه ، از دست داد و بیدادهای گاه و بیگاه برادرش هم راحت شده است بهانه آورد که دیگر حوصله اینکار را ندارد و در واقع در این فاصله کمی که تا زمان امتحان دارد نمی تواند وقت خود را بیخود برای این کارهای بیهوده تلف کند ، وقت با ارزش خود را . و امیرامیرخانی هم تا آمد که اعتراض بکند دوباره صدای پدر و مادر درآمد که آزمون حیاتی و اهمیت موفقیت و ... از این دست حرف های تکراری و او هم که گردنش از مو باریک تر بود کوتاه آمد و منصرف شد .
همان شب که بعد از شام وقتی همه اعضای خانواده یعنی پدر و مادر و حتی خواهرش – بدون توجه به آزمون حیاتی و اهمیت موفقیت – جلوی تلویزیون نشسته بودند و داشتند سریال پرهیجان دوشنبه شب ها را تماشا می کردند ، امیرامیرخانی پا شد و بطرف اتاقش رفت تا استراحت کند . در همان حال ناگهان صدای مادرش درآمد که « پسرم مبادا که بیخود داد و بیداد راه بیندازی ! لطفا یک همین امشب به خاطر من این کار را نکن تا ما با آرامش سریال مان را تماشا کنیم » امیر امیرخانی برگشت و نگاهی به مادرش انداخت که بی تفاوت به او – انگار نه انگار که با او صحبت کرده باشد – خیره مانده بود به صفحه تلویزیون و بعد آهی کشید و رفت توی اتاقش و در را بست . و روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست و با خودش گفت که چه زندگی ناخوشایندی دارد و وقتی نمی تواند کاری را که دلخواهش است انجام بدهد دیگر این زندگی به چه دردی می خورد . با همین خیالات چشمانش گرم شد و پلک هایش سنگین شدند و کم کم روی هم افتادند . در همان حال خواب و بیدار ناگهان احساس کرد که صدای ملایمی به گوشش می رسد . صدا ، صدای موسیقی دلنشینی بود که از خانه همسایه ، یعنی از اتاق بغلی می آمد . با خودش گفت حتما صدای رادیو یا دستگاه پخش است و اهمیتی نداد و چشمانش را به دست خواب سپرد .
فردای آنروز برای اولین بار همسایه جدیدشان را در آسانسور ملاقات کرد . اولش که نمی دانست ولی وقتی هر دو با هم در یک طبقه از آسانسور خارج شدند و خانوم جوان کلید انداخت که در خانه بغلی را باز کند امیرامیرخانی به صرافت افتاد که سلام کند و خوش آمد بگوید و بابت همسایگی اظهار خوشبختی بکند و همسایه جدید هم با خوشرویی جواب داد و در نهایت بعد از این هر دو قول دادند به خانواده هایشان سلام برسانند از هم خداحافظی کردند .
امیرامیرخانی ولی آنقدر خسته بود که قول و قرارش را فراموش کرد و رفت توی اتاقش و روی تخت ولو شد . در لحظه اولی که چشمانش را بست قیافه خانم جوان در ذهنش نقش بست و حال خوشی به اش دست داد و می خواست بخوابد که دوباره همان صدای موسیقی بلند شد . این بار واضح تر و پرطنین تر از شب قبل . پا شد و روی تخت نشست و گوش هایش را تیز کرد . صدا ، صدای ویلن بود . صدای زنده ویلن . دست هنرمندی داشت چند متر آنطرف تر ، پشت دیوار اتاق او روی سیم های ویلنی آرشه می کشید . آنهم به زیبایی و دلنوازی هیجان انگیزی . و بعد که مدتی گذشت و صدای ساز توی گوشش پر شد ناگهان تشخیص داد که آهنگ در مایه سه گاه است . دستگاه عاشقانه سه گاه !
یک پیش درآمد قدیمی که ساخته یکی از اساتید مشهور بود و امیرامیرخانی قبلا هم آن را در رادیو شنیده بود داشت نواخته می شد . و بعد آنقدر به شوق آمد که خواست در همراهی ساز ، آوازی در سه گاه بخواند . لحظه ای تأمل کرد و سرانجام این غزل بخاطرش آمد :
رواق منظر چشم من آشیانه تست
کـــرم نما و فرود آ که خانه خانــه تست
کمی منتظر ماند و بعد در یک مکث آهنگ که بنظرش رسید پایان پیش درآمد است بیت اول را خواند . صدای ساز لحظه ای قطع شد . مدتی گذشت و بعد دوباره درآمد و امیرامیرخانی را بوجد آورد چون نوازنده داشت جواب آواز او را می داد . او هم ادامه داد :
به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطیف های عجب زیر دام و دانـــه تست
و ساز دوباره جواب آواز او را داد . نزدیک بود از فرط هیجان از هوش برود اما خودش را نگه داشت و بیت های بعد را خواند :
دلت بوصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه تست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
کـــه این مفر ِح یاقوت در خزانــه تست
و باز ساز جواب او را می داد . لحظات بی نظیری بود . گوشه گوشه در دستگاه سه گاه پیش می رفتند : درآمد ها ، زابل ، بهارمست ، مخالف ، کرشمه ، مثنوی ، مویه و ... و ساز هم به زیبایی و مهارت تمام همراهی می کرد . اگر اشتباهی در اجرای امیرامیرخانی سر می زد ، ساز اما بی نقص کارش را ادامه می داد و اشتباهات آواز را هم می پوشاند .
تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار
که توسنی چو فلک رام تازیانه تست
و بی اختیار یاد همسایه جدید شان افتاد و چهره خانوم جوان دوباره در ذهنش نقش بست و خیال کرد که شاید همان خانم جوان است که اکنون آنطرف دیوار مشغول همراهی با اوست . و از این خیال خوش با احساس تمام تحریر زیبایی اجرا کرد و بالاخره در بیت آخر فرود آمد :
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شیرین سخن ترانه تست
و ساز هم بعد از اینکه جوابش را داد قطعه ای در فرود سه گاه اجرا کرد و سپس خاموش شد .
فوق العاده بود . امیرامیرخانی سرشار از شور و هیجان شده بود آنچنان که تمام تنش می لرزید و عرق کرده بود . دوست داشت همانجا برود و در خانه همسایه را بزند و با این هنرمند خوش ذوق آشنا بشود و آشنایی بدهد اما رویش نشد و فقط از اتاقش بیرون رفت تا واقعه را برای اهل خانه تعریف کند .
تمام روز بعد از آن شب به یاد ماندنی را تنها به یاد شب گذشته اش گذراند و از طرفی در کنارش هم به این موضوع فکر می کرد که امشب اگر دوباره آن فرصت فوق العاده دست داد چه آهنگی بخواند که هم خودش در اجرای آن مهارت بیشتری داشته باشد و هم استاد نوازنده را بوجد بیاورد . و سرانجام هم آوازی در دستگاه ماهور به یادش آمد که مدتی بود خیلی آن را می خواند و تا حدودی در اجرایش ماهر شده بود .
ساعت ها گذشتند و دوباره شب فرا رسید . رأس همان ساعتی که شب قبل تمام آن مراسم اجرا شده بود ، امیرامیرخانی روی تخت اتاقش نشست و آماده خواندن شد . دقایقی که گذشت از اتاق کناری صدای باز شدن دری به گوشش رسید و بعد او فورا دست بکار شد و تحریری در درآمد ماهور ، گوشه راک اجرا کرد . استاد نوازنده هم ابتدا مدتی مکث کرد – انگار که سازش را کوک بکند - و بعد در گوشه راک شروع به نوازندگی کرد و دقایقی که از نواختن او گذشت امیرامیرخانی خواندن این غزل را آغاز کرد :
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود
عاقبت در قـــدم باد بهار آخــــر شـــد
و بعد ساز هم به زیبایی جواب آواز او را داد .
شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکــت خار آخـــر شــد
صبح امید که شد معتکف پرده غیب
گو برون آ کــــه کار شب تار آخــر شـد
ساز هم پس از آنکه جواب او را داد چهار مضربی در ماهور اجرا کرد که امیرامیرخانی از شنیدن آن بوجد آمد و با تمام حنجره اش فریاد زد :
آن پریشانی شب های دراز و غم دل
همه در سایــه گیسوی نگــار آخـر شـد
بقدری این بیت را زیبا و متناسب خواند که استاد را هم بوجد آورد و با جواب درخوری بهمراه تحسین فراوان مواجه شد . و در ادامه در گوشه داد خواند :
باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز
غصه قصه که در دولت یــار آخــر شــد
و بعد تحریری زد و ادامه داد :
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخــر شـد
و بعد از جواب ساز در بیت آخر فرود آمد :
در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی حد و شمار آخر شد
استاد هم با ظرافت و چیره دستی تمام قطعه فرود را نواخت و بعد ناگهان صدای آشنایی به گوش امیرامیرخانی رسید . نوای یک تصنیف قدیمی در دستگاه ماهور که استاد آنچنان آن را زیبا می نواخت که امیرامیرخانی با آنکه بارها قبل از آن ، این تصنیف را شنیده بود این بار اما با شعف بی حد و حصری خواند :
مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
ز آه شـرر بار این قفس را بر شکن و زین رو و زبر کن
بلبل پربسته ز کنج قفس درآ نـغمه آزادی نــوع بشر سرآ
وز نفسی عرصه این خاک توده را پر شرر کن ...
و پس از اجرای تصنیف استاد سرور را به تمام رساند و قطعه ر ِنگی در ماهور اجرا کرد که کم مانده امیرامیرخانی از شوق برخیزد و وسط اتاقش به رقص در بیاید ! اما جلوی خودش را گرفت و به جای آن روی پهنه چوبی تختش ضرب گرفت و استاد را همراهی کرد . آنچنان با هیجان صدای ساز را همراهی کرد که وقتی آهنگ تمام شد و مراسم آن شب هم به پایان رسید و برخواست و چراغ اتاق را روشن کرد دید که تمام سرانگشتانش سرخ شده اند و می سوختند ، اما آن قدَر ، در مقابل خوشی ای که از آن اجرای سرورآمیز نصیبش شده بود ناچیز و بی اهمیت می نمود .
آن شب وقتی می خواست بخوابد تمام اتفاقات آن دو شب را در ذهنش مرور کرد و وقتی به این فکر می کرد که چه سعادتی نصیب او شده است که یک آدم دیگر هم با همان دلبستگی های او پیدا شده که از قضا همسایه آنها شده است دلش خوش شد و با آرامش به خواب رفت . دوباره زندگی روی خوشش را به او نشان می داد .
یک هفته از آغاز آن اتفاقات گذشت و در تمام آن مدت امیرامیرخانی تنها یک بار دیگر – دو روز بعد از اولین ملاقات – دوباره در آسانسور به همسایه جدید برخورد و آنهم فقط به سلام و احوالپرسی گذشت و هر دو با آنکه از ماجراهای شبانه و آن همراهی عاشقانه خبر داشتند اما چیزی بروز ندادند و به یک خداحافظی ساده از کنار هم گذشتند .
همان شب امیرامیرخانی غزل زیبا و عاشقانه ای در آواز بیات اصفهان اجرا کرد . البته ابتدا استاد بود که از همایون آغاز کرد و بعد وارد اصفهان شد و امیرامیرخانی هم با نکته سنجی تمام خواند :
همای اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذری بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد
شبی که ماه مراد از افق طلوع کند
بود که پرتو نوری به بام ما افتد
و بعد در پرده عشاق تحریری کرد و خواند :
چو جان فدای لبت شد خیال می بستم
که قطره ای ز زلالت به کام ما افتد
و در قرَچه ادامه داد :
خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کزین شکار فراوان به دام ما افتد
و بعد در بوسلیک :
ز خاک کوی تو هر دم که دم زند حافظ
نسیم گلشن جان در مشام ما افتد
و بالاخره در جامه دران خواند و فرود آمد :
به نومیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
و در تمام این آواز خوانی عاشقانه نوای ساز به تناسب همراهی می کرد . گاه مانند مادری مهربان دست نوازش بر سر فرزند عاشقش می کشد . گاه مانند دلبری شوخ و شنگ عاشق را گوشه به گوشه بدنبال خود می کشید و گاه او را به عوض کردن ناگهانی مقامی غافلگیر می کرد . اما هرچه که بود امیرامیرخانی آنقدر در آوای موسیقی غرق شده بود که بی اختیار هر جا که نوای آن می رفت او هم رام و فرمانبردار تعقیبش می کرد و هر جا که مراد وارد می شد مرید هم همراهی اش می کرد . و دست آخر هم با احساس تمام در گوشه سوز و گداز چنین خواند :
نمی دونم که این درد از که دیرم همین دونم که درمانم ته داری
و آتش این عشق به حقیقت در دلش شعله برافروخته بود . عشق به موسیقی ملی و با اصالت مملکتش ، دلش را – که شاید تا قبل از این از بی توجهی دیگران سرد شده بود – گرم و روشن کرده بود و نیز احساس ارادت می کرد به استادی که آتش این عشق را در دل او روشن کرده بود .
اما زندگی همیشه به خوشی و دلخواه آدم نمی گذرد . یک هفته از دیدار آخرشان گذشته بود و در این مدت فرصت تازه ای پیش نیامده بود که امیرامیرخانی دوباره همسایه جدیدشان را ببیند . کارش در بی طاقتی به جایی رسیده بود که هر وقت صدای باز شدن دری را می شنید ، به بهانه ای ، از خانه بیرون می پرید و چشم می چرخاند که شاید دوباره او را ببیند ، اما هیچ خبری نبود . هیچ اثری از او نبود .
ماجرای عشق او مثل ماجرای عشق های کتابهای قدیمی شده بود . مثل عشق توی غزل هایی که هر شب می خواند . همه اش شده بود فراق و دوری ! شبی با همین حالش در مایه شور خواند :
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
علاج ضعف مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
نبایستی نمود اول به ما آن روی زیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل
بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را
گوشه به گوشه در مادر دستگاه ها « شور » پیش می رفت : درآمد ها ، سلمک ، قرَچه و رضوی و ... تا آنکه در گوشه حسینی با تمام احساسش فریاد زد :
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت که گر روزی
بر آید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
و در انتهای بیت تحریری در پرده بسته نگار اجرا کرد و پس از آن ساز هم به زیبایی جواب آواز و تحریرش را داد .
مراد ما وصال تست از دنیا و از عقبی
وگرنه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را
چنان زیبا احساسات پاکش را بهمراه ابیات عاشقانه غزل سعدی روانه کرد و ساز هم با همان احساس همراهی اش کرد که بی اختیار اشک از چشمانش سرازیر شد و تا صبح خواب به چشمانش نیامد .
روزها بدنبال هم می آمدند و می رفتند و همچنان نشانی از او پیدا نمی شد . امیرامیرخانی هر شب آواز تازه ای می خواند و عجیب آنکه هر شب صدای ساز هم به همان توانایی و مهارت او را همراهی می کرد اما از نوازنده خبری نبود . یک شب آواز ابوعطا خواند ، یک شب دیلمان ، یک شب شوشتری ، یک شب بیات ترک ، یک شب افشاری ، یک شب دشتی ... اما اینها همه بر غم او می افزود . غمی که از هر چه شادی خوشتر بود . آنقدر خواند تا به چهارگاه رسید . آواز حماسی چهارگاه . آوازی را همان اواخر در چهارگاه تمرین کرده و یاد گرفته بود که از گوشه زابل شروع می شد :
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آنکه جان بسپراند چــاره نيست
هر گه دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
و بعد در جامه دران ادامه داد :
ما را ز عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
و وارد شکسته شد :
از چشم خود بپرس که ما را که می کشد
جانـــا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال
هر دیده جای جلوه آن ماه پاره نیست
و سر آخر در منصوری فرود آمد :
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو
حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست
آنقدر این بیت آخر را سوزناک خواند که انگار صدای گریه ساز هم درآمد . کم کم صدای هق هق خفیفی از پشت دیوار بگوشش رسید و لحظه ای بعد ناگهان صدای ساز خاموش شد . امیرامیرخانی یکه خورد و نگران شد . خاموشی غیرمنتظره ای بود . در حالیکه هنوز نوازنده قطعه فرود را بطور کامل ننواخته بود و آهنگ را به پایان نرسانده بود ، این خاموشی خبر از وقوع حادثه نابهنگامی می داد . امیرامیرخانی بی اختیار از روی تختش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و بدون آنکه متوجه پدر و مادر و خواهرش شود که طبق روال دوشنبه شبها روبروی تلویزیون ماتشان برده بود ، از خانه بیرون زد و بعد پشت در خانه همسایه لحظه ای متوقف ماند . اما دیگر جای تعلل نبود . در زد و منتظر شد اما جوابی نیامد . دوباره در زد اما باز هم خبری نشد . دوباره و چندباره در زد اما ... و بعد صدای پایی در راه پله آمد . و سایه ای نمایان شد . امیرامیرخانی جلو رفت و کلید برق را زد و اندام سرایه دار ساختمان روی پله های ظاهر شد .
امیرامیرخانی ماجرا را برای او تعریف کرد و بعد سرایه دار هم پیش رفت و او هم چندباری در خانه همسایه را زد و از پشت در نام فامیل شان را صدا زد اما جوابی نیامد . ناچار نزد مدیر ساختمان رفتند و او هم با مشورت همسایه ها نظر داد که به پلیس خبر بدهند .
ساعتی بعد پلیس به محل رسید و بعد از آنکه آنها هم یک دو باری شانس شان را امتحان کردند بالاخره حکم به این داده شد که در را بشکنند و به زور وارد خانه شوند . دو مأمور قوی هیکل برای این انتخاب شدند و آنها هم با اولی ضربه در خانه را شکستند و باز کردند و بدنبال آن تمام همسایه ها خواستند که وارد خانه شوند ولی افسر سرگروه اجازه نداد و فقط پلیس ها وارد شدند و مدیر ساختمان و امیرامیرخانی ، به عنوان شاهد ماجرا .
خانه نیمه تاریک بود و فقط یکی دو چراغ کم سوی خواب روشن بودند . کمی که در خانه گشتند ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد . و آنقدر کسی گوشی را برنداشت که پیغام گیر فعال شد . صدای دختر جوانی از پشت خط به گوششان رسید « سلام بابا . خونه این ؟ ... می دونم که هستین ... هنوز از دستم دلخورین ؟ هنوز باهام قهرین ؟ هنوز نمی خواین باهام صحبت کنین ؟ ... باشه ، اشکالی نداره ... » افسر پلیس و مدیر ساختمان و امیرامیرخانی روبروی تلفن همانطور مات و مبهوت خشک شان زده بود و سراپا گوش شده بودند و نه هیچ کس قدم پیش می گذاشت که گوشی را بردارد و جواب بدهد . دختر ادامه داد « دلتون تنگ شده ؟ ... می دونم ، دل منم تنگ شده ، اونم با این هوای دلگیر و همیشه ابری این مملکت لعنتی ! همه چیزش خوبه ها ولی فقط هواش خیلی دلگیره . این روزا هم که همش بارون می اومد . دلم برای آفتاب تنگ شده ... دلم خیلی گرفته » و بعد ناگهان بغضش ترکید و به هق هق افتاد . « چقدر گفتم ، چقدر اصرار کردم که باهام بیاین اما شما زیر بار نرفتین . گفتین این آخر عمری می خواین تو مملکت خودتون باشین . گفتین می خواین تو مملکت خودتون ... » اما گریه امانش نداد و دوباره به هق هق افتاد .
در همان لحظه صدایی از یکی از اتاق ها بلند شد . ماموری فریاد می زد « جناب سروان ، تشریف بیارین اینجا ... قربان بیان اینجا رو ببینین » افسر سرگروه و مدیر ساختمان ناگهان تکانی خوردند و به طرف منبع صدا رفتند . امیرامیرخانی اما از جایش تکان نخورد . محو صدای دختر شده بود . گیج و درمانده شده بود و ذهنش توانایی استدلال خود را از دست داده بود .
دختر ناگهان خنده ای کرد و گفت « باز شما یه رفیقی اونجا دارین . یه کسی که هر شب براتون بخونه و شما هم براش ساز بزنین ... پسر خوبیه . چند بار تو آسانسور دیده مش . نمی خواین به اش بگین که صدای قشنگی داره ؟ که استعداد داره ؟ که می تونه استاد بزرگی بشه ؟ مثل خودتون . حتما دوباره می خواین بگین که نه ، بچه ست ، خودشو گم می کنه ، غرور برش می داره . اما این حرفا دیگه کهنه شدن پدرجون ! چرا یه بار از یه جوونی که استعدادشو داره تعریف نمی کنین ؟ آخه این چه اخلاق مسخره ایه که از بزرگتراتون به ارث بردین ؟ ... هه ! گرچه اون حتی نمی دونه که کی داره هر شب براش ساز می زنه . که معروفترین ویولنیست زنده ایران داره جواب آوازاشو می ده ... »
و بعد افسر پلیس و مدیر ساختمان از اتاق بیرون آمدند و با قیافه ای مغموم از کنار امیرامیرخانی گذشتند . نگاهش که به چهره آن دو نفر افتاد ناخودآگاه به طرف اتاق خوابی که چسبیده به اتاق خودش بود به حرکت درآمد . در را باز کرد و وارد شد . روبرویش روی مبل کهنه ای ، پیرمردی با لباس رسمی نشسته بود و سازش را بغل گرفته بود . مثل عروسکی که دختربچه ها بغل می گیرند و زیر نور ملایم چراغی که بر چهره اش می تابید و صورتش را نورانی کرده بود ، چشمانش را بر هم گذاشته بود و مثل یک تابلو نقاشی چشم نواز لبخندی هم روی لبهایش نقش بسته بود . و گويی مرد با رضايت تمام به خوابی ابدی فرو رفته بود .
ببار ...
ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهو دادن به شبهای تار
ای بارون ...
بر کوه و دشت و هامون ببار
ای بارون ...
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون ...
ببار ای بارون ببار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار
ای بارون ...
به آسانی از دست خواهی رفت
اگر به نگاه دلنوازی ننگری
اگر به لبخند مهربانی نخندی
یا سلام آشنایی را پاسخ نگویی ...
به آسانی از دست خواهی رفت
اگر تنهایی را در آغوش بگیری
و شبها با نومیدی بخوابی !
بی اختيار
- اولین باری که همدیگه رو دیدم یادت میاد ؟
- معلومه . مگه میشه فراموش کنم ... توی مترو بود . روبروی هم نشسته بودیم .
- آره . من زودتر اومده بودم . داشتم یه کتابی رو ورق می زدم که یهو تو و مادرت وارد شدین .
- آره .
- اولش فکر نمی کردم مادرت باشه . آخه خیلی پیر به نظر می رسید .
- می دونم . همه همینو میگن . آخه من آخرین بچه خانواده بودم . مادرم وقتی منو به دنیا می اورد سی و سه سالش بود .
- تا چشمم به تو افتاد بی اختیار کتابو بستم ... یه دفعه متوجه شدم چند ثانیه ست که خیره شدم به صورتت . متوجه شده بودی ؟
- اولش نه . بعد چشمم افتاد بهت . چقدر نگاه عجیبی داشتی !
- آخه من هیچ وقت عادت نداشتم توی صورت کسی خیره بشم . ولی تو ... خیلی بی اختیار بود !
- آره . منم همین طور ... بی اختیار ... یادته اول کی نگاهشو برداشت ؟
- فکر می کنم تو بودی . درسته ؟
- آره ... دیگه خیلی طولانی شده بود !
- یه لحظه بعدشم من به خودم اومدم ! یهو نگاهم افتاد کف قطار . بی اختیار !
- ولی من دوباره نگاهت کردم . یعنی داشتم می پاییدمت ... داشتی با انگشتات ور می رفتی .
- نه ، با ناخن ام بود . گوشه ی یکی از ناخن هام شکسته بود ، داشتم می کندمش !
- آره یادمه . وقتی به اون راحتی و بی دردی کندیش چندشم شد .
- هه ، جدی میگی ؟
- خب آره . آخه خانم ها خیلی به ناخن هاشون حساس اند .
- آره می دونم . ولی مردها چندان به این مسائل اهمیتی نمی دن !
- درسته . شاید به همین خاطر بود که خیلی بابت اون کار ازت مأیوس نشدم !
- عجب ! ... راستش همش تو فکر این بودم که دوباره سرمو بلند کنم و به صورتت نگاه کنم ...
- منم هر کاری می کردم نمی تونستم چشمامو ازت بردارم . البته اولش بیشتر به خاطر این بود که تو روبروم نشسته بودی ! هی سعی می کردم به منظره بیرون مشغول شون کنم ولی نمی تونستم . دوباره چشمام برمی گشتن روی تو !
- وسوسه عجیبی بود . می ترسیدم وقتی نگاهمو بالا بیارم دوباره نگاه هامون با هم برخورد کنه . دوست داشتم فقط من تو رو ببینم ! ... از طرفی از مادرت هم می ترسیدم . می ترسیدم یهو برگرده بهم تشر بزنه و آبروریزی کنه .
- بیچاره ! اون بنده خدا که تا آخر ساکت نشسته بود .
- آره می دونم . ولی ، خوب یه جورایی می ترسیدم دیگه . بی اختیار ! ... ولی بالاخره موفق شدم . بالاخره دوباره نگاهت کردم . دوباره نگاه کردیم ، به همدیگه .
- آره ... این دفعه ولی تو زودتر نگاهتو برداشتی . یهو خیره شدی به تابلوهای تبلیغاتی بالای سرم . چه ناشیانه !
- هه ، آره . آخه نگاهت خیلی سنگین بود . دوست داشتم فقط خودم خودتو ببینم . دوست نداشتم تو هم مشارکت داشته باشی !
- خودم فهمیده بودم . به خاطر همین بود که چشمامو بستم .
- وای ! چقدر سخاوتمندانه بود . چه سعادت بزرگی ... نمی دونم از کجا فهمیدم که چشماتو بستی ولی دوباره که بهت نگاه کردم دیدم بالاخره تنها شدم . دیگه حتی به یاد مادرت هم نبودم . چه لحظات باشکوه و دلپذیری بودند ...
- با اینکه چشمامو بسته بودم ولی نگاهتو حس می کردم . هر چی صبر کردم که سیر بشی نشدی ! انگار دست بردار نبودی . اما من بالاخره خسته شدم . وقتی چشامو باز کردم ...
- دوباره لذتمو بهم زدی ! اما این دفعه نتونستم فوراً نگاهمو بردارم . انگار مسخ شده بودم .
- آره . این دفعه نوبت من بود . خیره شدم به عصای پیرمردی که کنارت نشسته بود .
- و بعد نوبت مادرت بود که یه فرصت دیگه بهم بده .
- ازم پرسید چندتا ایستگاه دیگه مونده تا برسیم .
- آره . خودم لب خونی کردم ! ... گفتی چهارتا . بی اختبار نگاهم افتاد به بالای در . شمردم . می خواستم از خوشحال جیغ بکشم آخه منم چهارتا ایستگاه جلوتر باید پیاده می شدم ، ولی یادم افتاد که « مردَم » !
- وقتی سرمو برگردوندم هنوز نگاهت به من بود .
- خندیدی ... بالاخره !
- آره . از این پرروییت خوشم اومده بود . فکر نمی کردم انقدر لجباز باشی .
- نبودم . هیچ وقت . ولی تو ... عوضم کرده بودی !
- این دفعه تو نگاهتو برداشتی . خم شدی به جلو و دوباره با انگشتات ور رفتی .
- آره . سرگرمی همیشگی مه ... وقتی حوصله م سر بره .
- یعنی اونوقت هم حوصله ات سر رفته بود ؟
- نه ... نه ، به هیچ وجه . تو اون لحظه تنها کاری که به ذهنم رسید همون بود ... دیوونه !
- داشتی باهاشون چیکار می کردی ؟ ... انگشتای دست راستتو روی انگشتهای خم کرده ی دست چپت حرکت می دادی . مثل آکورد گرفتن یه ویولنیست ! ... هرلحظه یه انگشت بالا می اومد و اون یکی پایین می رفت . بعضی وقتام خیلی محکم نوک انگشتت و روی انگشت دیگه ت فشار می دادی و می لرزوندیش !
- آره . ولی همش بازی بود . می دونستم داری نگام می کنی . می خواستم نشون بدم که مثلا چه هنرایی دارم .
- فکر می کنی نفهمیدم ! انقدر حرکاتت ناشیانه بود که هر بچه ای هم متوجه می شد .
- ولی توجه تو جلب کرده بودم . مگه نه ؟!
- خب آره . جالب بود ... توجه مو جلب کردی .
- ... و بالاخره رسیدیم .
- اول ما از صندلی بلند شدیم .
- آره . یعنی من انقدر صبر کردم تا شما زودتر بلند بشید . یه کم که طول کشید با خودم گفتم حتماً اشتباه فهمیدم ... یهو دلم ریخت .
- ولی ما خیلی دیر نکردیم . منتظر شدیم تا قطار کاملاً بایسته .
- آخه من همیشه چند ثانیه زودتر بلند می شم .
- وقتی جلوی در ایستاده بودم پشت سرم حست می کردم .
- آخه من درست پشت سرت ایستاده بودم !
- می دونستم . همه جا پشت سرم بودی . روی پله ها ، موقع رد شدن از خیابون .
- ولی تو یه دفعه برگشتی و به اون سمت خیابون رفتی .
- آخه یه لحظه فکر کردم که تو می خوای از عرض خیابون رد بشی . به خاطر همین بود . ولی تو ...
- تا اومدم دنبالت بیام چراغ سبز شد . ماشینا بی وقفه سرازیر شدن و شما هر لحظه دورتر می شدین .
- حس می کردم که دیگه پشت سرم نیستی اما حتی جرئت نمی کردم که برگردم و ببینم .
- تصمیم گرفتم از همون بر خیابون دنبالت کنم ...
- فکر کردم دیگه دنبالم نمی ای ...
- همون طور در امتدادت از این طرف خیابون حرکت می کردم .
- ولی یه لحظه که دوباره به اطرافم نگاه کردم دوباره دیدمت .
- یعنی تو متوجه من شدی ؟
- آره .
- منو بگو که فکر می کردم دیگه تموم شد . چقدر به خودم فحش و لعنت دادم ...
- منم همین طور ...
- همش تو این فکر بودم که چقدر ساده همه اون اتفاقات و مشاهدات رخ داده بودن . و حالا چه ساده تر این جدایی اتفاق افتاده بود .
- با خودم می گفتم تو که نگاهت به این گرمی و مهربونی بود چطور حاضر شده بودی به همین راحتی بی تفاوت بشی .
- ولی من بی تفاوت نشده بودم . من هنوزم به فکر تو بودم . هنوز هم هر چند لحظه به اون طرف خیابون نگاه می کردم و بین همه آدمها پیدات می کردم .
- پس چرا سعی نکردی که از عرض خیابون رد بشی و بیای این طرف ؟
- آخه فکر می کردم تو دیگه اهمیتی نمی دی ...
- هه ، چه فکر بچه گانه ای ! یعنی به همین راحتی تسلیم شدی ؟
- نه ... به هیچ وجه ... فکر از دست دادنت اون هم به همین سادگی داشت عذابم می داد . آشفته ام کرده بود ...
- من هم همین طور ... ولی ...
- بالاخره تصمیم گرفتم که یه کاری بکنم ...
- من هم همین تصمیمو گرفتم . به هر زحمتی که بود مادرمو راضی کردم که از بین اون همه ماشین باهام به طرف تو بیاد . ولی تو ...
- اصلا نمی خواستم به این راحتی از دستت بدم ...
- تو داشتی در خلاف جهت ما حرکت می کردی . می خواستم داد بزنم و صدات بزنم . دیگه حتی به مادرم هم فکر نمی کردم ...
- ولی من ... من نفهمیدم ... من فقط مواظب حرکت ماشین ها بودم . از کجا می دونستم در همون لحظه تو داری از کنارم رد میشی ...
- تو از کنار من گذشتی ولی حتی حاضر نشدی یه نگاه بهم بندازی .
- وقتی رسیدم اون طرف هرچی به اطرافم نگاه کردم تو نبودی .
- من اون طرف بودم !
- ولی ... چرا ؟ ... چرا درست همون لحظه ای که من ... چرا زودتر نه ؟ ... چرا انقدر دیر ؟
- تو چرا انقدر دیر ؟ ... تو باید زودتر این طرف می اومدی ... « تو » دیر تصمیم گرفتی .
- ولی من ...
اولش کمی غصه خورد ولی بعد حس رضایت غریبی جایش را گرفت .
دلتنگی های من و جناب نقاش
همیشه تو این فکر بودم که اینجا ٬ فرصتی پیش بیاد برای بحث های ادبی ( نه نقد ادبی که ما شاید هنوز صلاحیتشو نداشته باشیم ) . بحث درباره کتابهایی که خوندیم . نویسنده هایی که می شناسیم ٬ اونایی که دوسشون داریم و دوست داریم بقیه هم بشناسنشون و برعکس ! ... « گرفتاری » رو که می شناسین و برادرش « مشغله » رو . همین ها و شاید هم کم اطلاعی ام تا حالا فرصتی پیش نمی آوردند اما امیدوارم از این به بعد بتونم بیشتر به این دغدغه بپردازم و بپردازیم ٬ اگر که شما استقبال کنید و بخواهید که همراهی کنید . از اونجایی که ما می خوایم بحث بکنیم و نه نقد ٬ تا حدودی اگه احساساتی هم شدیم اشکالی نداره و فقط امیدوارم بحثا به نتیجه برسن . فقط خواهش می کنم عنایت داشته باشین که اینها بحث های ادبی هستند و بهتره که رنگ و لعاب های دیگه ای نگیرن .
خب این از مقدمه . خیلی شاید به جا باشه که کارمون رو با یکی از نام آوران داستان نویسی جهان شروع کنیم ...
***
جی.دی. سلینجر یکی از نویسنده های صاحب نام معاصر آمریکاست. و شاید « تنها نویسنده پس از جنگ در آمریکاست که آثارش مورد استقبال همگان قرار گرفته ... او به رغم محدودیتش در مضمون و نیز در شگرد داستان نویسی ٬ جالب ترین نویسنده معاصر آمریکاست. »*
این اواخر نام او رو زیاد شنیدم و چقدر تعریف ها و ستایش هایی که در سایت ها و وبلاگ های مختلف درباره اش خوندم . و حتی یادم میاددر مصاحبه ای که از یکی از بازیگران سریالهای تلویزیونی خوندم که او اظهار علاقه فراوان کرده بود به این نویسنده که « گروه مان فوق العاده بود ... می نشستیم و قهوه می خوردیم و درباره سلینجر و جریان داستان نویسی مدرن و ... ساعت ها بحث می کردیم » (نقل به مضمون) و تمام اینها باعث شد که تحریص بشم و کتابی از او پیدا کنم و بخونم . و بالاخره کتاب « دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم » یا همان نه داستان او رو تهیه کردم و خوندم . و باور کنید که با اون همه ستایش و تعریفی که شنیده بودم خیلی با ذهنیت مثبتی شروع به خوندن کتابش کردم . ولی با کمال تاسف باید بگم که این داستان ها ( بدون استثناء همه ٬ حالا یکی کمتر و یکی بیشتر ) هیچ شوری در من برنیانگیختند ٬ هیچ حس خوبی بهم منتقل نکردند و در یک کلام از خوندنشون لذت نبردم .
شاید این حرف برای خیلی ها عجیب و حیرت آور باشه که چطور ممکنه کسی از خوندن داستان های سلینجر هیجان زده نشه . شاید برای خودم هم همینطور بود چون به فکر افتادم که چرا این اتفاق افتاد و چرا این داستانها هیچ اثری در من نگذاشتند ؟
و بالاخره به این نتیجه رسیدم که دنیایی که سلینجر در داستانهاش روایت می کنه یه دنیای کاملا غربیه . یا بهتره بگم کاملا آمریکایی . و من بعنوان یک آدم شرقی - با تمام خلقیات و روحیات شرقی ام - نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم . مشکل در این نیست که او غربیه یا آمریکاییه چون مثلا چخوف هم اندیشه ای غرب گرا داره ولی همه با داستانهاش رابطه برقرار می کنن چون در واقع او « همه جایی » می نویسه . در واقع دنیایی که آدم های سلنجر در اون زندگی می کنند و حرف می زنند ( طبق قولی « آدم هایی که بیشتر درونگرایانی هستند که خواننده به آسانی می تواند تصویر خود و معاصرانش را در آیینه آن باز شناسد »* ) با دنیای من به اندازه کیلومترها فاصله داره - منظور فاصله معنویه - و این شاید دلیل عمده ای ست که من این دنیا رو درک نمی کنم .
* نوشته های درون گیومه برگرفته از مقدمه مترجم بر کتاب است .




